جمعه سه هفته گذشته ناهار رو سه نفری رفتیم جاده ساحلی و یه پیک نیک عالی داشتیم.

شنبه رو داداشم اومد دنبالمون و باهاش رفتیم ماهشهر و تا سه شنبه اونجا بودیم مامان جون دخترم از اراک اومده بود و قرار شد امسال هم مراسم شب دهه محرم رو اونجا برگزار کنه.جای همتون خالی بود چه شبهای خوبی بود یاد روزای مجردی و شبهای محرم ......
روز عاشورا رو هم رفتیم سربندر(بندر امام خمینی)به نظر خودم هیچ جای خوزستان مثل سربندر نمیشه مراسمی رو که واسه روز عاشورا برگزار میکنن وقتی صدای سنج و دمام رو میشنوی یه حس غریبی بهت دست میده و این نمیدونم چه حسی وقتی میشنوم کلی حالم دگرگون میشه دختری هم عاشق صدای سنج و دمام هست خوش به حال بوشهریها .........

و اما از دختری............
بهش میگم پانته آ مامان جون اینا امشب نمیتونن بمونن باید برگرد اراک میگه نه بمونن میگم خب تو ازشون خواهش کن بمونن میگه مامان بابای تو هستن تو بگو بمونن
بهش میگم پانی مامان شونه م رو از زمین بر دار انداختی اینجا پات میره روش زخمی میشی میگه وسایل خودته خودت برش دار
خونه بابا جون هستیم عمو شهرام پاش پیچ خورده و حسابی درد داره میگم سر و صدا نکن عمو حالش خوب نیست میاد دعوا میکنه باهات میگه هر کی باید با بچه خودش دعوا کنه
دیشب بابا ،با عمو صادق میخواست بره استخر ما هم حوصله مون سر رفته بود حسابی ،به خانوم عمویی زنگ زدیم و قرار شد باهم بریم کیانپارس دلی صفا بدیم
دیشب یکی از بهترین شبای پانی بود چون تا ساعت دو و نیم شب با ساینا در حال بازی کردن بود.گاهی پانی مامان بود و گاهی هم ساینا گاهی عروس بودن و چند لحظه بعد نینی خلاصه کلی بهشون خوش گذشت