MyTickerScript.com Ticker my sweet life
 
my sweet life
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
 
موضوعات

سوشیانت(۱)

تعطیلات نوروز 91(۱)

____________________
آرشيو مطالب

صفحه نخست

اسفند ٩۱

بهمن ٩۱

آبان ٩۱

مهر ٩۱

شهریور ٩۱

خرداد ٩۱

اردیبهشت ٩۱

فروردین ٩۱

اسفند ٩٠

دی ٩٠

آذر ٩٠

آبان ٩٠

مهر ٩٠

شهریور ٩٠

امرداد ٩٠

تیر ٩٠

خرداد ٩٠

اردیبهشت ٩٠

اسفند ۸٩

بهمن ۸٩

دی ۸٩

آذر ۸٩

آبان ۸٩

مهر ۸٩

شهریور ۸٩

امرداد ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

____________________
مطالب اخير

بهانه ای واسه نوشتن

عشقم پنج سالگیت مبارک

نمایشگاه

ما اومدیم با شرمندگی.......

روزهای دخترک و پسرک کوچک من

گزارش سه ماهی که نبودیم

اینجا دوباره رونق میگیره

جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱

فرشته کوچولوی تازه وارد

سال نو بهار نو روزگارتان همه نو.....

____________________
نويسندگان

pani's mom

____________________
صفحات وبلاگ

____________________
لينك دوستان

ailin

alina

amirhossein & fatemeh

ana

anita amouzgar

aryana

ashpaz20

ben kocholoo

dina

ermia

faezeh

fatemeh sadat

forkids

maman school

narges

omid

pani

rozhin

sama

sepehr & sheida

shahrzad

shayan & ahmad reza

sofia

zahra

parisa

parniyan

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 


جاوا اسكریپت

 
 
 
 

یکشنبه ٧ مهر ۱۳٩٢

بهانه ای واسه نوشتن

وقتی فکرش رو میکنم که تقریبا هفت ماهه اینجا به روز نشده با خوذم میگم اینهمه پای نت نشستن واقعا واسه تو وقتی رو ایجاد نمیکرد برای نوشتن بعئد هم میگم وقت بود ولی انگیزه نبود تا امروز که این انگیزه بوجود اومد و اون هم این بود که دخترم بلاخره وارد  دوره ی جدیدی از زندگی خوذش شد با خودم فکر میکنم که آیا درست بود من اون رو یهویی وارد یه اجتماع بزرگ از بچه های کوچیک 6 ساله گرفته تا 12 ساله کردم یا اینکه باید میزاشتم امسال هم پا به پای هم سن و سالای خودش توی مهد کودک میبود و واسه خودش بچه گی میکرد دچار یه حس بدی شدم که ولم نمیکنه اطرافیان میگن کار درستی کردی ولی دل خودم راضی به این کار نیست هرچند دیگه گذشت و دختر گلم الان سر کلاسه و میدونم الان کلی خوشحاله

چند دقیقه ای رو که با مدیر مدرسه در حال حرف زدن بودم همش مانتوم رو میکشید و میگفت مامان میخوام برم تو کلاس منم راهی کلاسش کردم اعصابم خرابه از بدقولی خیاطی که مدرسه معرفی کرده بود که با گذشت یک ماه هنوز یونیفرم دخترم حاضر نیست و روزی که باید با شوق و ذوق بیشتر راهی مدرسه بشه باید با یونیفرم مهد کودکش بره حالا قول دادن تا اواسط این هفته آماده بشه

اینقدر تند تند رفتم مدرسه که نتونستم ازش عکس بگیرم عکس باشه تا روپوشش هم آماده بشه

 

پیام دوستی ()

 
 

سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱

عشقم پنج سالگیت مبارک

امروز خورشید شادمانه‏ ترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت

قلبها به مناسبت آمدنت خوشامد خواهند گفت

فرشته آسمانی سالروز  زمینی شدنت مبارک . . .

دخترک نازم امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی  پنج سال از اولین باری که تو رو دیدم میگذره انگار همین دیروز بود با تمام دردی که داشتم فقط یه چیز رو میخواستم اونم دیدن تو .با دیدنت همه چیز فراموش شد تنها تو بودی و لمس دستای کوچیکت و قلبی که تند تند میزد  خدایا شکرت که این نعمت بزرگ رو به من دادی .

پشت هر کوه بلند،سبزه زاریست پر از یاد خدا وندر آن باغ کسی میخواند، که خدا هست ، دگر غصه چرا؟ آروز دارم : خورشید رهایت نکند 
غم صدایت نکند
ظلمت شام سیاهت نکند.
تولدت مبارک

پیام دوستی ()

 
 

دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱

نمایشگاه

حدودا دو هفته پیش نمایشگاهی از کارهایی که توی مهد کودک توسط بچه ها با کمک مربی انجام شده برگزار شد ظهر روزی که قرار بود برم نمایشگاه پانته آ رو گذاشتم خونه و با سوشیانت رفتم توی کارت دعوت نوشته بود که از پذیرفتن بچه ها معذورند خلاصه رفتم و کلی ذوق کردم از کارهایی که انجام داده بودن بچه ها .مربیش با دیدن سوشیانت کلی تعجب کرد و گفت پانته آ نگفته بود داداش داره و سراغش رو گرفت که چرا با خودم نیوردمش خلاصه مجبورم کرد برگردم خانوم خانوما رو بیارم .زنگ زدم به برادرزاده ام که چند روزی بود مهمونمون بود و گفتم سریع آماده ش کن دارم میام دنبالش.بچه م کلی ذوق کرد از دیدن نمایشگاه خانم مربی هم تا پانی رو دید بغلش کرد و کلی ماچ و بوسه .رفتم سراغ مدیر مهد و ازش تشکر کردم بابت برگزاری نمایشگاه اونم کلی از پانته آ گفت که ماشالله دخترم کلی انرژی داره و اصلا خسته نمیشه و همیشه تو کارای گروهی عالیه و کلی کمک میکنه

 

 

 

 

پیام دوستی ()

 
 

پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱

ما اومدیم با شرمندگی.......

 ده ماهگیت مبارک عسلکم

اینقدر نبودیم حالا هم که هستیم ازشرمندگی نمیدونیم از کجا شروع کنیم گفتیم بیایم و لااقل واسه  ده ماهگیه پسرک شیطون یه تبریکی بنویسیم .خیر سرمون قرار بود اینجا بشه دفتر خاطرات مجازی دخترمون ولی دریغ از یک مامان با حوصله و اهل نوشتن.

واقعا سخته تموم روز باید دنبال یه وروجک تاب بخوری که خدای نکرده اتفاقی واسش نیافته این پسرا از کوچیکی شیطون هستن و سر به هوا اصلا نفهمیدم دخترم چه جور بزرگ شد از بس که حرف گوش کن و آروم بود ولی این پسر هر چقدر بگم هیچی حالیش نمیشه .تا سه ثانیه ازش غافل شی یه دسته گلی به آب داده تموم کفشای جا کفشی رو خالی میکنه و تا برسی بهش که ازش بگیری تو دهنش هم گذاشته .سراغ کابینتا هم که میره همینجور .تمام محتویات میز آرایشی رو میریزه بیرون و تا میفهمه داری میای سراغش تند و تند کاری رو که باید بکنه انجام میده حالا چه باز کردن در رژگونه و با ناخنش خراش دادن روش یا گذاشتن برسش تو دهن و گاز گرفتنش و دراوردن موهای برس از تو دهنش ای خدااااااااااااااااا

دو سه روزه که انگشتش رو میزاره تو دهنش و میجوه گمون داره دندون هشتمش رو در میاره 

غذا که میخواد میگه اممممممم آب رو هم میگه آب به ،فداش شم ماما و بابا رو هم اینقدرشیرین میگه که دوست داری بچلونیش.

و اما از صاحب این خونه بگم .اینروزا بیشتر از هر موقع دیگه توجه میخواد ولی من اینقدر سرم گرمه با سوشیانت که واقعا وقتی واسم نمیمونه و  وقتی از مراقبتهای سوشیانت فارغ میشم دوست دارم فقط و فقط استراحت کنم بدون هیچ سر و صدایی ولی مگه میشه بهش حق میدم ولی چه کنم ای خدا یه نیرویی عطا کن که هر دوتا بچه ازین ممانشون راضی باشن.

برنامه های مهد کودک هم میگذره ترم سوم زبانش امروز شروع شده .کتابش رو نشونم میده میگه مامان واسم بخون تمام کتاب رو خوندم تموم که شد میگه مامان چرا اینقدر سخت شده من نمیفهممشون بهش گفتم اشکال نداره خانوم مربی اینقدر باهاتون تمرین میکنه که یاد بگیری نقاشی هم که عالی میکشه به قول خودش میگه تو کلاس شده مربی نقاشی وبه بچه ها نقاشی یاد میده ولی نمیدونم چرا رنگ آمیزیش نسبت به قبل بد شده اصلا راضی نیستم .

هفته گذشته پانته آ مهمون های عزیزی داشت خواهرم و خواهر زاده های گلم موژان و ماهان .موژان دوم بهمن تولدش بود ولی چون من نتونسته بودم برم وقتی اومدن پیشمون یه کیک درست کردم و با هم یه جشن کوچولو گرفتیم چقدر هم که این دو تا وروجک خوشکلمون خوشحال شدن.

کلی عکس داشتم آپلود کنم ولی نمیدونم چرا آپ  نمی شه حالا که ما دستی بردیم به نوشتن این پرشین بلاگ باهامون سر ناسازگاری رو گذاشته فردا پس فردا دوباره امتحان میکنم و عکسا رو به این پست اضافه میکنم

پیام دوستی ()

 
 

چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱

روزهای دخترک و پسرک کوچک من

روزها تند و تند میگذرن و وقتی به پشت سرت نگاه میکنی میبینی چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که برای اولین بار پانته آ رو گذاشتن کنارم که شیر بخوره حالا دخترک قشنگ من 4 سال و هشت ماهش هست پر از سوال پر از شیطنت پر از حرفهایی که نمیدونم کی یاد گرفت و از کی یاد گرفت.ماچ

دخترک نازنینم از اول آبان میره مهد کودک خیلی اونجا رو دوست داره و هر شب که میخوابه به شوق رفتن به مهد کودک میخوابه و وقتی هم از خواب پا میشه تا زمانی که سرویسش بیاد دنبالش بیش از ده بار سوال میکنه که سرویسم کی میاد.قلب

 

 

 

در هفته یه بار براشون جشن میگیرن هفته گذشته جشن خوراکی های مفید داشتن و این هفته هم به مناسبت عید غدیر برنامه اجرا کرده بودن که خیلی ذوق زده شده بود از اجرای برنامه.

کلاسهای فوق برنامه هم واسشون گذشتن هر روز مختص به یک کلاس که شامل قرآن ،زبان انگلیسی ،آموزش سرود خوانی ،ژیمناستیک و نقاشی

امروز  کشیدن یه خرگوش رو یادشون دادن که دختری نقاش من هم اون رو خیلی خوشکل کشیده.قلب

شیطنت های پانته آ از وقتی که رفته مهد بیشتر شده جنب و جوشش زیاد بود زیادتر شده وقتی برمیگرده اصلا آروم و قرار نداره نمیدونم این همه انرژی کجا ذخیره شده؟؟؟؟؟

یه برگه بهشون دادن مربوط به شعرهایی هست که توی آبان ماه باید یاد بگیرن اونم گیتار رو برمیداره و میده دست باباش و با هم شعرها رو تمرین میکنن.

پنج شنبه گذشته عقد پسر خاله بابایی بود رفتیم دزفول خوش گذشت و واسه تغیر روحیه ما بعد از این تابستون بد لعنتی خوب بود.

و اما پسرک شیرین منماچ

با شیرین کاریاش دل همه رو برده جایی نیست که بریم و اونجا خودی نشون نده واسه همه میخنده و خنده همه رو بی جواب نمیذاره از پایان 5 ماهگی غذای کمکی رو شروع کردیم و همه چیز رو با علاقه میخوره و خدا روشکر بچه بدغذایی نیست فرنی و حریره بادوم رو خیلی دوست داره .سوپش رو با سر و صدا میخوره و اجازه نمیده که قاشق بعدی آماده بشه سیب رو واسش پوره میکنم و با اشتیاق تا آخرش رو میخوره گلابی دوست داره موز رو هم همینجور خلاصه هرچی باشه میخوره منم همه چی بهش میدم به جز ممنوعیات غذایی که شامل سفیده تخم مرغ،اسفناج،عسل،تازگیا هم شنیدم که لیمو شیرین هم آلرژی زاست اونم نمیدم قلب

هر چیزی رو میخواد تند و تند سینه خیز میره واسش و میگیرش به دهن ولی هنوز واسه نشستن تنبلی میکنه سوال

گلکم در 6 ماه و بیست روزگی اولین مرواریدش رو در اورد مبارکت باشه پسرک همیشه خندون منماچ

 

بعدا نوشت: از  نوشتن این پست حدودا دو ماه میگذره گفتم تا بیشتر ازین بیات نشده ارسالش کنمخجالت

پیام دوستی ()

 
 

سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱

گزارش سه ماهی که نبودیم

نمیدونم از کجا شروع کنم کلمات خودشون باید به این ذهن خسته کمک کنن و با هم جور شن و یه چیزی در بیاد که ارزش خوندن رو داشته باشه.

تابستون با همه خوبی و بیشتر بدی که داشت گذشت و تموم شد . اواخر تیر یه سفر داشتیم به همدان با خانواده همسری خیلی خوش گذشت واقعا بهمون چسبید مخصوصا به پانی به همراه ارمیا و نیکا عمو زاده های گلش حسابی با هم خوش گذروندن و کلی بازی کردن تو این چند روز دو بار رفتیم گنج نامه که واقعا عالی بود ناهار رو اونجا بودیم و بعد از ناهار هم رفتیم سورتمه سوار شدیم بماند که من از ترسم بار اول به زور رفتم یه روز رو هم اختصاص دادیم به غار علی صدر که واقعا زیبا بود البته بماند که از تاریکی غار کلی ترسیدم .این سفر هر چند 3یا 4 روز بیشتر نبود ولی واسه تجدید روحیه بعد از زایمانم عالی بود.

بعد از همدان همه با هم رفتیم خونه مامانم اراک و من اونجا موندم اون مدتی هم که اونجا بودیم هرچند در کنار خانواده بودن خیلی خوب بود ولی تمام اون سه هفته سوشیانت اسهال داشت انگار آب و هوای اونجا بهش نمی ساخت.

22 رمضان بود که برگشتم اهواز راست میگن که هیچ جا خونه آدم نمیشه با ورود به اهواز این اسهال پسری هم خوب شد انگار آب و هوای خوب و تمیز به سوشیانت نمیسازه و همش باید توی گرما و گرد و خاک خوزستان باشه.

یه شب رو هم قبل از عید فطر رفتیم به مال آقا بدش نبود شب که رسیدیم عالی بود ولی دم ظهر که شد من و سوشیانت حسابی کلافه شدیم از گرما اینجور بود که ساعت ۵ بعداز ظهر برگشتیم اهواز.

رابطه پانته آ با سوشیانت خیلی خوب شده و خیالم از جانبش راحت شده گهگاهی حسادتهای کوچولو میکنه ولی اینقدر کار خوب انجام میده و کمکت میکنه که اونا رو میشه ازش چشم پوشی کرد .هر موقع داداشش بیدار میشه میاد بهم میگه و کلی بالای سرش قربون صدقه ش میره دردش به جونم مثله خانوم بزرگا باهاش حرف میزنه

پنج شنبه ۱۶ شهریور با زن عموی پانی مامان نیکا قرار گذاشته بودیم که ناهار رو خونه بابا جون باشیم نمیدونم چرا اون روز همش دلشوره داشتم انگار منتظر بودم یه اتفاقی بیفته ساعت حدودای ۱۱ بود که گوشیم زنگ خورد خواهربزرگم بود و داشت با گریه حرف میزد دلم هری ریخت با خودم گفتم حتما اتفاقی واسه داداش کوچیکم افتاده چون تو راه برگشت از شمال به اراک بود با خودم گفتم نکنه واسه مامان یا بابام اتفاقی افتاده خلاصه لکنت گرفتم و با ترس ولرز هی بهش میگفتم بگو چی شده که گفت امید مرده توی جاده اقلید کامیونشون به کوه برخورد کرده واصلا احساس کردم شونه هام افتادن پایین باورم نمیشد امید شوهر خواهرم عشق خواهرم اونی که ۴سال دوندگی کرد تا بلاخره بهم رسیدن حالا بعد از ۱۳ سال زندگی مشترک اونو تنها گذاشته و رفته واقعا همه ما هنوز تو شوکیم و مرگش رو باور نداریم بیچاره خواهرم نمیدونم چطور میخواد بار غم نبودن عشقش رو به دوش بکشه اون به دوتا بچه کوچیک روحت شاد امید عزیزم خدا رحمتت کنه واسه شادی روحش دوتای گلم فاتحه بفرستید

تو این پست عکس نمیزارم ایشالله عکسها باشه واسه پست بعدی

پیام دوستی ()

 
 

جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱

اینجا دوباره رونق میگیره

 

 

 

 

به زودی برمیگردیم  

پیام دوستی ()

 
 

جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱

 

یه مدت که چیزی ننویسی سر رشته نوشتن از یادت میره و هر چه فکر کنی یادت نمیاد که چی باید بنویسی با خودم گفتم تا خرداد تموم نشده بیام و حداقل یه پست واسه این ماهی که داره تموم میشه گذاشته باشم.این مدت جاهای های زیادی رفتیم و از همه مهمتر نامزدی برادر زاده ام بود که من و پانته آ و سوشیانت 4 روزی رو ماهشهر بودیم. 

 20 خرداد هم که تولد بابای بچه ها بود وقت نشد که بیام یه تبریک خشک و خالی رو هم بهش بگم.

دنبال کلاس نقاشی و زبان بودم واسه پانی اسمش رو واسه نقاشی نوشتم ولی چون برنامه رفتن به اراک پیش اومد کنسل شد هرچند اراک رفتن هم کنسل شد به هر حال زبان رو میره و نقاشی هم که از دوره بدی میره .

22 خرداد واکسن دو ماهگی پسری رو زدیم بماند که چقدر گریه کرد و دل ما هم کباب

این واکسنه حسابی اذیتش کرد و لپای سفتش رو آب کرد.

پانی هم که علاقش به داداشش خیلی شدیده و هر چند لحظه یه بار در حال فشار دادن این بیچاره ست چه میشه کرد هر کاری کنی بازم یه حسادتی هست.فعلا در حال مدارا کردنیم.

دلم یه مسافرت درست و حسابی میخواد به یه جای حسابی خنک هنوز تابستون از راه نرسیده گرمای هوای اهواز بیداد میکنه خدا به داد تیر و مردادمون برسه.

سوشیانت خیلی خوش خنده ست واسه همه لبخند میزنه وقتی میخنده انگار دنیا داره میخنده خیلی شیرین و دوست داشتنیه.

پانته آ حرف گوش نکن تر از قبل شده .از خواب که بیدار میشه بدخلقه همه چیز رو با گریه میخواد با بابا رابطه خوبی نداره در طول روز با صدای بلند شعر میخونه و جیغ میزنه نمیدونم به خاطر داداشِ یا اقتضای سنش.سوشیانت از سر و صدایی که راه میندازه خیلی میترسه و گریه میکنه خلاصه به مرز دیوونه شدن دارم میرسم نمیدونم چه کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند تا عکس از کوچولوهای عزیزم:

 

 

 

 

 

 

 

 

پیام دوستی ()

 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  
قالب وبلاگ